بعد این همه مدت همو دیدیم انتظار داری حتمنی برات کلی حرف در بیارم از آستین خودم اما نه انقدی افتادم رو دور تکرار که زندگی کردنم فقط لحظه های هفته و ماه و سالشه که نو هست. البته یه کمی اغراق توش هست ولی زیادی هم نه!

حالا آدمام توی این گورستون میان و میرنا. البته همشون یه روزی میان و نمیرن ولی به هرحال فعلنه رفتنین. یه روزی ام میشن موندنی. میگما چقدر این مفاهیم موندنی و رفتنی اینجا با بیرون تضاد داره‌ها! ببین الان اونی که اونجا موندنیه یعنی خیلی وقته که رفتنی بودنشم پشت سر گذاشته رفته. حالا تو اینا رو نمیخواد بنویسی. کشوندمت اینجا که فقط بگم دلم تنگ شده. برا حرف زدن. اوووه از اونموقع خیلی گذشته. بعد یه مدت این زمانی که سپری شده بیشتر به چشم میاد. چطوری بهت بگم. اون اولا که نبودی خب یه چن ماهی رو اصلا عین خیالم نبود. ولی یه روزی یه پیرزنی رو دفن کرده بودیم دخترش شبیه عشق دوران نوجوونی ام بود. یعنی اگه راستشو بخوای خودش بود. آره . اون روز دلم میخواست اینجا باشی باهات حرف بزنم ولی نبودی. نبودنتم که خب حس شد! بعدش کم کم حرفای بیشتری توم تلنبار شد و من بیش از پیش متوجه نبودنت بودم. متوجه زمانی که رفته بودی و زمانی که اینجا برای نوشتن حضور نداشتی. همین متوجه بودن کار دستم داد.

میدونی، آدما هم همینطورین. اگه زیادی متوجهشون باشی چشماتو پر میکنن از خودشون. حالا خودتو جدی نگیریا ولی یه جورایی انقدر مرورت کردم که ذهنم پر تو شده. کسی که قرار بود بیاد دوباره براش حرف بزنم و اونم بی اینکه کلمه ای حرف بزنه همه رو بنویسه بذاره رو اون وبلاگی که حرفام توشه.


منبع : گورکنبیا برو تو
برچسب ها : متوجه ,زمانی ,روزی ,حالا